تبليغاتX
خلوتکده پرازدحام

خلوتکده پرازدحام

این سرزمین هیچ نیست جز یک آرزو , پاسخی به تابوت





تنــ ــم 


ميان بازوان تنهـ ــايي


دلـ ـم


زير فشــ ــار يك بغض تو خالــ ــي


دارند له مي شوند انگار




* اي كاش مي فهميدي آن كه براي بدست آوردن محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد ، فاحشه نيست و آنكه براي به دنبال خود كشاندنت ، تنش را از تو مي دزدد ، باكره نيست ،

من به فاحشه بودن ذهن زنان باكره و باكره بودن ذهن زنان فاحشه ايمان آوردم.

"علي شريعتي"



پ.ن.1 : در اوج شلوغــ ــي اينجا ، ميان ازدحام يك دنيا عجله ، هنوز درونم حفره اي خالي ست.

پ.ن.2 : بودنت يك مسكن 8 ساعته است ... درمانم نمي كني ميدانم

پ.ن.3 : دلم ميلرزه ، خيلــــــي ... ديگه چشمام طاقت ندارند وايسن و دلتنگي تونُ تماشا كنن ... خاطره هاتونُ رها كردم ، پس چرا هستين هنوز !

پ.ن.4 : امسال تولدم ميخوام تنهاي تنها باشم ...

پ.ن.5 : ...



نوشته شده در دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت 13:15 توسط شكلاتي| |




دخترک همین جاها که میرسید کم می آورد ...

درست به نقطه ای که باید بین بودن و ایستادن یکی را انتخاب میکرد ، به نفس نفس می افتاد و خودش را پشت حصاری قایم میکرد.نمی دانم از کجا اینطور شده بود ولی خودش میدانست کهنه دردی ست که با خودش یدک میکشد.

شاید همان وقت ها که عروسک صدا دار صورتی را برایش آوردند و از فکر بزرگ بودنش و دیر شدن یاد گرفت از پشت شیشه کمد نگاهش کند  وفقط گاهی برود پستانکش را بکشد ، لالایی بدهد و دستی به موهای طلاییش بکشد و باز پشت شیشه ... همین است که هنوز بعد از سال ها عروسک همان طور دست نخورده و نو باقی مانده ...

گفتم دخترک خاطره باز بود ، شاید همین خاطره بازی هایش ، آدم های الانش را مومیایی میکند برای بعد ، که تر و تازه بمانند برای خاطراتی که بعدها دخترک در خلوت شب هایش با یادشان اشک بازی کند ،

کسی چه می داند ، همین دخترک مدفون شده ی چند نگاه و آدم شده ؟!

دخترک تمام آرزوهایش را روی خودش ساخته بود ، روی دستانش ، ذهنش ، قدم هایش و حالا ... ، حالا که انگار ازشان چیزی باقی نمانده ، دخترک است و بی آرزو ...

دلتنگی می کند ، هر از گاهی بهانه هایش دیوانه وار سینه اش را میکوبد و کلافه کنان خودش را به آب و آتش میزند ...

دخترک حالا بی قرار آرامش است از جنس سالهای سال قبل از آمدنش ، دست و پا بسته غمباد گرفته ، گوشه ی اتاق بی آسمان کز کرده ... این ها آرزوهای دخترک نبود ، اصلا مسیرش هم این حوالی ها نمی خورد. بیچاره چقدر تقلا کرد ولی عایدش همان فرو رفتن و دور شدن بود و بس

دخترک حالا شرمنده از دردهایی که به خود کشیده و بر دیگری و دیگری و ... نقش زده ، حالا خسته از تمام بی اعتمادی و ترس هایش ، خسته از نترسی ها و دیوانه بازی هایش ...


حالا که دستش از آرزوها کوتاه شد برای همیشه ، 

دلــ ــــــــــش یک تنهـــــــــــــــــــــــــــــــــایی ابدی مملو از سکوت می خواهد !



پ.ن.1 : دلم برای جوجه تنگ شده است ، همان که سالها پیش برای آفتابی شدنش و حرف زدنش ساعت ها کلنجار میرفتند.

پ.ن.2 : خودم هم بخواهــــم بروم نمی گذارندم ... 

پ.ن.3 : خواستنی هایم را کادو پیچ نخواستم ، یاد گرفته ام خودم به خودم گل هدیه بدهم ولی ... ولی آدم هم یک مرزی دارد دیگر !

پ.ن.4 : زندگی با آدم های مسن پیرت میکند ... شاید هم گاهی پیرتر از آنها ، مستعدتری و تواناتر

پ.ن.5 : دوستتان ندارم ... شما را می گویم ... شما که ذره بهانه ی ماندنم را هم دریغ میکنید


نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391ساعت 14:18 توسط شكلاتي| |



عیبی ندارد


بگذار فکر کنــ ـــم دستانم حسرت داغی دستانــ ــت را ندارد


بگذار ذهـ ــن من از تصور تن تشنه ام حتی میان پیراهن مردانه ات دوری کند


چه خیــ ـــالی


بگذار دلــ ـــم تمام هوای دوست داشتنت را آلوده بپندارد


اصلا


مهم نیست تمام بوسه هایم را زیر پرچین "نباید ها" خاک کنـ ــم که مبادا روزی ...


تمام این ها میگذرد


فقط حواست به چین و چروک زیر پلک هایــ ـــم باشد


که زودتر از موعد برای رسیدن به تو سبقت میگیرند


که اگر اینجا "نه" دنیای دیگــ ــری از آن "من و تو" ست


فقط "من و تو"



پ.ن.1 : دردم می آید وقتی کسی میان مردمک هایم زل میزند ...

پ.ن.2 : اینها که از صورتم میچکد به گمانم اشک است ، چرا میچکد ؟

پ.ن.3 : داشتنت بزرگترین محــ ـــال دنیاست ، میدانی ؟

پ.ن.4 : پر از سوالم ، از خودم ، از دلم ، از اویی که مرا اینگونه آفرید ، اینهمه نیاز و بی نیازی به چه کارم می آمد آخر ...

پ.ن.5 : دل ربوده ی که هستــ ـــم که اینگونه سرگردان این و آنم میکنی و باز پس میکشی اَم ، طاقت ندارم ، می فهمی ؟

پ.ن.6 : هنوز به خواستنم ایمان دارم ... هر شب منتظرم ، بالشت من مدت هاست یک خواب طولانی طلب کرده





نوشته شده در یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 19:15 توسط شكلاتي| |




گوش کن 

تلنگری مرا به خود میخواند


نفس های کیست که اینقدر بی مهابا نبض احساسم را به شماره انداختـــ ــه ؟

تــ ــو

میان کوچه پس کوچه های ذهنم چه دود میکنی که دنیایم عِطرآگین بودنت میشود ؟


مــ ـن

خواستن هایم را میان کدام صندوقچه ای پنهان کردم که حالا سر از باغ دل تو در آورده ؟


بگــ ــو

کسی بگویــ ــد

چه کسی تمناهایــ ــم را برای تو سوغات آورده ؟!

کجا تملک ایده آل هایم به نام تو سند خورده ؟!


سوال پیچ احساسم نمی شوم

میان گنگی یک همسانی ناخواسته چرخ میزنم

تا شاید کسی از جنس خودم پاسخگو باشد !



پ.ن.1 : میان هیاهوی افکارت که دوره شده باشی ، اینطور احساست تلو تلو میخورد !

پ.ن.2 : تا ندیدم ، نشنیدم ... در این مقوله به احساسم گوش نمیدهم نقطه

پ.ن.3 : رهایی حس قشنگی است حتی اگر از بند واژه ها باشد ...

پ.ن.4 : تو را نمی دانم ولی من یک احساس متعالی شدن دارم وقتی میتوانم با تمام واو های احساسم نواخته شوم ، تو را نمی دانم ولی یک حس سبز شدن برایم تجلی میشود وقتی میدانم این عمق وجودم است که برای دلکم لب میزند

پ.ن.5 : یکی از قشنگترین لحظه های دنیا وقتی ِ که به ی ِ گوشه ی وجودت دست پیدا کنی که مدت هاست خاک خورده ، که مدت هاست زیر خروارها نیاز امروزی بهش بها ندادی ، که ندیدیش ، که بوش نکردی ... بعد یکباره بغلش کنی و با ی ِ احساس نو شدن اشک تو چشمات حلقه بزنه ... خدایا شکرت



نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 23:27 توسط شكلاتي| |



دخترک دنیای رنگی اَش یک جعبه مداد رنگی بود و کلاژهایی که داخل کمد سه دره اشان نگه میداشت. همیشه خاله بازی هایشان که میرسید چادر گل بنفش جشن تکلیفش را سر میکرد و با قوری پلاستیکی صورتی خواهرزاده اش برای مهمان هایش چای میریخت. عروسکش را به کسی نمیداد ، همه انگار اذیتش میکردند و نمی دانستند چطور باید با او بازی کنند.

یادش هست زیر کمدشان یک جعبه ی کوچک داشت که آمپول های بزرگ و کوچک نگه میداشت.همیشه توی خاله بازی هایشان دکتر محل بود و همیشه هم بدون گریه و آزار دکتری میکرد.یادش می آید روز تولد سمیرا که جعبه وسایل پزشکی کادو دادند آب دهانش را قورت داده بود و بزور جلوی لرزش لب هایش را گرفته بود.

دخترک کجا و نقش اولی دنیا کجا ... مگر دنیا چه داشت که بخواهد سهمی طلب کند و حالا که نداشته هایش را روی کولش انداخته بدهکار باشد !!!

دخترک کجا و قضاوت دیگران کجا ... مگر کدام حقوقی را از بر کرده که بخواهد به حکم آن ، دیگری که میداند بزرگ و بهتر از او زندگی میکند تامل کند !!!

همین بس که با خودش کلنجار گذشته ای را برود که از نمیدانم خودش به امروز رسیده ... که با گنگی حالش نمی داند به کدام آینده هم خواهد رسید



پ.ن.1 : دلم برای گربه ی کوچک باغچه امان که خیلی زود داغدار شدن را یادم داد تنگ است.

پ.ن.2 : چرا باید اینقدر با غصه ها اخت شده باشم که اینطور طلبکار زمانه دیده شوم ؟

پ.ن.3 : اینجا گِله نکنم کجا بنویسم که گُر گرفته ام از خودم

پ.ن.4 : به حال دیوانه ها غبطه میخورم ... حداقل جایی توی این دنیا دارد به نام خودشان ، دیوانه خانه ... میترسم بروم میانشان آنجا راهم ندهند !

پ.ن.5 : گاهی زندگی کردن هم زوری میشود .... زوری ، زوری


نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 22:25 توسط شكلاتي| |





چه کنم من همین آدم "بی منطقی" هستم


که نداشته هایت را به رخت میکشد


که داشتنت را آویــ ــز هر بهانه ای میکند


که تو سکوت بدری به قیمت واژه های سختی که تنم را میسوزاند


نمی دانی گلایه هایت با طعم "همیشه" چه لذت مخربی دارد


وقتــ ـــی دلم را تا آستانــ ــه ی شکستگی میبرد و


با تلنگــری نگهش میدارد


کاش میفهمیدی رنجش من از تمامــ ــی دنیا


نداشتن دست های توست



پ.ن.1 : بده که احساست رو اینطوری نشون بدی ... دوست داشتن من صبوری میخواد ، مثل مدل خلوت تو

پ.ن.2 : شب ها فرصت خوبی ست برای بیرون ریختن گلایه های رنگ و رو رفته ی روزهایمان

پ.ن.3 : نمی شود گدایی کرد "مرا بفهم!" ... اگر میشد ... اگـــــر میشــ ـــد !!!

پ.ن.4 : خیالبافی های من برای داشتن آغوشت زیر درختان جنگل گیسو به نیمه ی یک آدامس خرسی هم نمی ارزد !؟ بی انصاف حالا منم یا تو

پ.ن.5 : نه شعر میخواهم و نه منطقی برای بودن یا نبودن ... فقط واژه ی دوست را بردار و بگذار یک جایی چالش کنم ... خسته ام میکند مدام جلوی احساسم تابلوی ایست بگذارم !

پ.ن.6 : این هم بخاطر تــ ـــو ... خودم را میبرم توی همان زیرزمینی میبندم که مارمولک ها هم بازی اَش بودند که بفهمم تو بودن یعنی چه !

پ.ن.7 : آدم بزرگ بودن سخت نیست ... کافی ست وقتی کسی گریه میکند صورتت را برگردانی و تمام دلخوری ات از حق پایمال شده ات را احیا کنی ... همین دیگر صدای لرزش دلش را نمیشنوی !

پ.ن.8 : "که یکی مثل تو" ... اگر من همین یک تکــ ــه را هوایی هم میزدم ، قاپ میگرفتیش و تا مدت ها روی دیوار دلت نشانم میدادی !

پ.ن.9 : توقعی نیست دیگر ... اشتباه با من است که هنوز با این دنیا و قارچ و هویج هایش اخت نگرفته ام

پ.ن.10 : آدم بزرگ ها نمی فهمند ، باید همه چیز را برایشان توضیح داد ... 

نوشته شده در جمعه 5 اسفند1390ساعت 2:43 توسط شكلاتي| |




شبیه احساسی است که طول خیابان را با گام های بزرگ آرام طی کنی ، یک زمان خلوت شبیه عصر جمعه و بند کیفت را توی دست هایت جمع کرده باشی و با فکر خودت همقدم شوی ... به بوق های ممتدی که برایت میخورد جوابی ندهی و همین طور برای خودت سراشیبی خیابان شبیه ساعی تا مطهری را گز کنی ...

نزدیک پیچ اول جایی شبیه بهشتی که میرسی به اولین ماشینی که برایت بوق میزند نگاه کنی و بی اختیار جلو بروی ... نگاه کنی به شیشه ای که برایت پایین می آید و دستت را همانطور روی کیفت نگه داشته باشی ... بی دلیل با قیمتی که میگوید کنار نیایی و بدون هیچ عشوه و چانه ای سرت را برگردانی و دوباره راهت را ادامه دهی

به جوراب هایت فکر میکنی که بهتر نبود آن راه راه پشمی را میپوشیدی تا این صورتی طرح دار ساق کوتاه ! ذهنت میدود تا ساق پاهای جوانی که یک ماه قبل کنار ساحل دیدشان زده بودی ... قشنگ بود ، عضله هایش جان میداد برای قفل کردن پاهایت

دستی به لب هایت میکشی و از سر تفنن رژت را پاک میکنی ... توی شیشه شاید شبیه همان نمایشگاه ماشین نزدیک مخابرات بهشتی ، به خودت نگاه میکنی ، یک وعض هیجان انگیز توخالی


بند کیفت را محکم میگیری و عرض خیابان را بی توجه رد میشوی  ... نگاه میکنی و وارد میشوی ... کسی نیست ، شبیه تمام دخمه هایی که تا به حال رنگارنگ ترشان را دیده ای 

می آید جلو ، نگاهش میکنی و آرام میگویی یکی 

 100 

اینبار لب هایت را گاز میزنی و پشیمان میشوی از رنگ سرخابی که از رویشان پاک کردی

زل میزنی ، الان میدهی یا بعد از جبران من !؟

زل میزند میان مردمک هایت ، ته خنده ای از کلمات آخر روی صورتش نقش میزند

میگذارد جلوی رویت ، برش میداری و میروی انتهای دخمه سفید رنگ جایی شبیه نانوایی لواش سر مطهری 




پ.ن.1 : دلــ ـــ م گاهی هوس هرزگی به سرش میزند شاید شبیــ ــه انتظارهای جلوی مترو

پ.ن.2 : هم پیاله شدن با روسپی ها شرف دارد به لجاره های عینک به چشم حرام سنج

پ.ن.3 : بازی دادن واژه ها که هیچ ... من خودت را هم بازی میدهــ ـــم

پ.ن.4 : زیادی میشود اگر آغوشمــ ــان را همزمان برای چهارنفر باز نگه داریم ، ظرفیت است دیگر ، میطلبد

پ.ن.5 : همان بهتر که نباشــ ـــی ، بودنت حکم ریسمان طلایی برای اعدام آزادیم را دارد

پ.ن.6 : اجازه ای که از الان تا همیشه برایت باقیست ، هرگاه جمله ی "عاشقت هستم" را شنیدی ، میتوانی تا سر حد جنون بر من بخندی

پ.ن.7 : جان میخواهد پاهای تاول زده از بوسه ها و گازهای این و آن را با خود همراه کرد 

پ.ن.8 : دلــ ـــم باردار است ، نطفه ای حرام زاده از یک نگاه خیابانی

پ.ن.9 : وجدانم پشت در منتظر است ، کارت که تمام شد بگو زودتر بروم دنبالش

پ.ن.10 : زیادی به مخیله ات فشار نیاور ... آری همان صورتک معصوم ذهن اغواگری این چنین میپروراند

پ.ن.* : زیادی نئشــ ـــه ام ، توتون زنانگــ ــی ام حسابی غوغا کرده




نوشته شده در شنبه 22 بهمن1390ساعت 1:1 توسط شكلاتي| |




دخترك انگار عادت كرده بود ميان آت آشغال هايش يك چيزهاي گرانبهايي نگه دارد ... نگاه كه ميكردي همه چيزش در عين بي نظمي يك نظم خاصي داشت ... مثلا كنار لنگه گوشواره ي ناقصش يك دفترچه پيجر نگه داشته بود ، همان ها كه سالها پيش براي داشتنش خودش را به در و ديوار زده بود ، حالا به هر كسي بگويي خنده اش ميگيرد ... پيجــــــر ... وه پسر خودمانيم عجب چيز مزخرفي بود ، يادم هست براي گرفتن پيغام هايش يا ارسال بايد خودت را پ.اره ميكردي تا ارسال شود ... اپراتورهايش كه اصلا حرفش را نزن ، فكرش را بكن براي ارسال يك پيام بايد آن را به اپراتور ميگفتي برايت تايپ ميكرد و بعد ارسال ... يك چيزي شبيه تلگراف قديم تر ها فقط اين بار به جاي تِك تِك كردن آن فلز لعنتي ، دكمه هاي كيبورد ميسابيدن !

يك جعبه ي كهنه هم داشت از آن كادوهاي گل صورتي قديمي رويش چسبانده بود.چسبش زده بود كه بهتر بماند ، بگي نگي بهتر هم شده بود ولي خب نميشود گفت كهنگي اش را گرفته.بغل هاي درش كمي چسب وار رفته بود ، زوارهاي مقواييش لو ميداد كه قدمت دارد. داخلش را كه نگاه ميكردي تميزتر بود.باز هم كادو شده از همان ها كه روي درش چسبانده بود ،‌گلي صورتي هاي پوسيده !

به دست هاي خودش كه نگاه ميكردي به اين چيزها نميخورد ... انگار اصلا آدم اين كارها نبود ... خاطره بازي !!! فقط همين يك قلم را كم داشت ... ميداني يك جورهايي مال اين حرف ها نبود ، ظاهرش هميشه شلوغ تر از اينها ميزد ، يا توي خودش بود يا هميشه وقت كم داشت.اصلا يك وعضــ ــي 

حالا دخترك با اين عوالمش يك همچين اندوخته اي داشته باشد ؟! خودش هم گيج ميزد گاهي ... ولي با يك وسواس خاصي قايمشان ميكرد زير تخت ، توي كشو نه ،‌زير تخت ... انگار جايش امن تر بود ... تختش مامن بعضي چيزها بود ، از آن تخت هاي پدر مادر دار بود ، بزرگ و جان سخت.چندين سالي ميشد كه داشتش.از پدرش به ارث رسيده بود.زيرش از هر چيزي كه برايش حكم يك اندوخته داشت قايم ميكرد ، حكم پستوي مادر بزرگ ها را داشت.

هميشه دنبال چيزي كه ميگشت ميخوابيد روي زمين و تا نيمه ميرفت آن زير ... يك هواي خاصي داشت ، انگاري بوي قديم ترها را برايش داشته باشد ، بارها شده بود الكي ور ميرفت ، فقط ميخواست بو بكشد دستي به سر و روي كاغذها ميكشيد.راستي ! كتابهايش هم آن زير نگه ميداشت ، ميگذاشتشان داخل يك كارتن و به زور كارتون را آن زير جا ميداد. چه اصراري بود به كارتن كردن و نگه داشتنشان ، اين هم از آن عادت هاي عجيب غريبش بود ....


ميداني حالا كه فكر ميكنم دخترك عجيب و غريبيش همين كارهايش بود، از چيزهايي كه قايم ميكرد يا يواشكي بازي ميكرد ، همين بود بيشتر با چيزهايي كه جمع ميكرد يك جورهايي بازي ميكرد ، بازي فكري يا لامسه !!!



پ.ن.1 : آخرش دلم طاقت سكوت اينجا را نياورد .... قلمم رفت من هم نوشتم ... به همين سادگي

پ.ن.2 : زهره ميگفت آخرش مينويسي ، نميدانم ولي همين خطي خطي هاي لحظه ايه حالا برايم تداعي لبخندش را داشت 

پ.ن.3 : شايد ادامه دارش كنم ، قصه هاي دخترك ، يك چيزي شبيه قصه هاي مجيد ... خنده دار است نه ؟!

پ.ن.4 : سلام خلوت ... دلمان بسي تنگ شده بود برايت ها ... حواست هست اولين بار است مخاطبم ميشوي ؟!


نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 13:22 توسط شكلاتي| |



يادت هست 


من هستم.می خواهم باشم
همین هستم كه باید باشم ، نه كم نه زیاد . یكی مثل تو


يادت هست


همین هستم که شدم! یکی شاید مثل تو


حالا چــ ــه 


مني كه بودنــ ــش را پس ميزند



پ.ن.1 : از دردهاي كوچك است كه آدم مينالد ، وقتي ضربه سهمگين باشد لال ميشوي

پ.ن.2 :مراقب آرزوهاتون باشين 


نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 17:53 توسط شكلاتي| |




آبی رنگ میزنم


می آیم دور نگاه میکنم ، انگشت به دهان زیبایی اَت


پیش از این چرا ندیده بودمت


کجا خفته بود بوی پیراهنت


تا چشمان کنعانی ام را جلا بخشد


هنوز شب ها خواب سیاهی میبینم ، نمی دانم چرا


به خماری صبحگاهان و مستی نگاهمان که میرسد ، میپرد


همیشه قلم سبز دستانت نم میگذارد کف دستانم


و این تنها یادگاری من برای بیداری است


چه کنم 


انگار


خیال من عاشقت شده است 




پ.ن.1 : خوب است زمان بندی افسرده شوی ، روزها تا زمان مشخص ماسکی از سکوت و بعد از آن ذهنی داغان 

پ.ن.2 : میدانم ، همه اَش پای خودم 

پ.ن.3 : تنهایی میخواهم و بودنش را زجر میکشم 

پ.ن.4 : اگه خدایی هست که میدونم هست جواب این روزهام رو میده

پ.ن.5 : فایل صوتی با حس لحظه ای نوشتنم 



نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت 16:47 توسط شكلاتي| |

Design By : Mihantheme